وقتي كه گزمه ها
فانوسهاي رابطه را كور مي كنند
بايد شهاب شد
در آسمان شهر
بايد كه خنده زد
برسرب داغ و تفته وگل كرده تفنگ
بي ذره اي درنگ
وقتي كه انتظار
در ازدحام تنگ و نفس گير پله ها
بر سقف حوصله هاشور مي زند
تصوير هزل مرگ
قد مي كشد برابر ديوار و آفتاب
وآنگاه
با سايه هاي منكسر رو به ابتذال
بر روشناي روزنه ها تار مي تند
در گيرو دار خنده و بدرود عاشقان
آنجا كه لحظه ها
از درك عاشقانه احساس عاجزند
پژواك پر طنين – من يك مجاهدم –
در بند بند سنگي زندان نشست و بعد
....يك رسم تازه در برابر تكوين گشود و رفت
-
#فرداي ما را در محيط هاي زير دنبال كنيد:
FardaeMaINTV.blogspot.com
Facebook/FardaeMa
@FardaeMa

No comments:
Post a Comment